یا نور
واژه های فقیر و غنی جزو واژه هایی هستند که شاید قدمتی به بلندای تاریخ داشته باشند. بجز در آرمان شهری که سعدی ترسیم کرده در همیشه ایام و در هر عرض جغرافیایی که تصور کنید این واژه ها قابل درک و قابل استفاده بوده اند، معیار سنجش تمکن مالی یک شخص و یا به زبان راحت تر پولداری معیاری پیچیده و معما گونه نیست که نیاز به تخصص خاص داشته باشد بجز موارد خاص و یا افراد استثنایی که علاقه به کتمان تمول خود دارند اکثر افراد پولدار اگر سعی در جلوه دادن این موضوع نداشته باشند سعی در کتمان نیز ندارند به همین خاطر به راحتی میشود حدس زد که چه کسانی از خودمان پولدارتر یا چه کسانی فقیرترند، ملاکی با عنوان خط فقر که در سالهای اخیر نیز باب شده کمک خاصی به کشف افراد فقیر یا پولدار نمیکند چون ملاکهای سنجش ، ساده، راحت و دم دستی اند: نوع ماشین ، محل و متراژ منزل ، تیپ ظاهری ، وضعیت تغذیه ، نوع تفریحات ، شغل و...
هم خودمان این طور هستیم و هم نگاه سطحی اما مستمر به اطرافیان مشهود است که تلاشهایشان برای زندگی مادی بهتر چگونه است ، به چه شدت و حدتی است و در چه جهت
تعویض ماشین هر از چند سال یکبار ، تعویض منزل هر از چند سال یکبار ، تعویض لوازم منزل هر از چند سال یکبار و از همه جالبتر تعویض هر از مدتی یکبار تیپ ظاهری
اینجانب قصد ندارم که این عملکرد را نقد کنم چون تا حدودی همه افراد به این وضع دچارند و هرکاری که در ان زیاده روی نشود در حد تعادل خوب است اما بحث اصلی من این است در این مسابقه مادیات که به نظر من مسابقه بسیار راحتی است چون نیاز به تخیل و فکر ندارد مسیر کاملا مشخص است بعد از پیکان پراید بعد از پراید ، پژو ، بعد از پژو ماشینهای گران تر (1) در مورد منزل از پایین شهر تا بالای شهر و دیگر ملاکها مشهود است که تغیرات به چه نحوی است
اما درد اصلی و متاسفانه فراموش شده ، درد کشنده و مهلک، فقر فرهنگی است
اگر دقت کنید متوجه میشوید که هیچ رقابت مشهودی بین افراد جامعه برای ارتقاء فرهنگی خود وجود ندارد چون اصلا معیارهای خاصی در این مورد نیست یا حداقل من نوعی از آن بیخبرم ، کسی برای اینکه از بقیه بی فرهنگ تر است غصه نمی خورد در زمینه فرهنگ واقعا کسی نمیداند در چه رتبه ای است یا اگر هم بداند نمیداند چطور رتبه خود را بالاتر ببرد ، نمادها مثل رقابت در مادیات واضح و مبرهن نیست مسیر شفاف نیست و نمی توان مدرک دانشگاهی را هم ملاک فرهنگ قرار داد که خود از وضعیت دانشگاههای کشور با خبرید و رقابتی که برای اخذ مدرکهای بی محتوا و بی زحمت وجود دارد کاملا نمایانگر عمق بی فرهنگی ماست.... تا کنون چند بار پس از ارتباط با دکتران، مهندسین ، اساتید جامعه و تحصیلکرده ها در دلتان عناوین بی شعور ، بی فرهنگ و یا بی ادب را نثار شخص مقابل کرده اید
درست است بخشی از فرهنگمان از طرف جامعه به ما ارث رسیده به اسم فرهنگ غنی ایران زمین و همچنین فرهنگی و آیینی از طرف خانواده ای که در آن بزرگ شدیم به ما رسیده به اسم فرهنگ خانوادگی و با توجه به دینمان از فرهنگ اسلامی هم بی نصیب نبودیم اما اکثرمان به همین مقدار از ارثی که از فرهنگ داریم رضایت داده و خرسندیم اما کداممان در زمینه مادی به ارثی که از خانواده بهمان میرسد رضایت میدهیم و خود به دنبال ترقی در مادیاتمان نیستیم ، در واقع در زمینه فرهنگ داریم میراث خواری میکنیم داریم از کیسه خرج میکنیم بدون اینکه به فکر پر کردن کیسه باشیم ،
کسی توان انکار فقر مادی را در جامعه ما ندارد اما به نظر من فقر فرهنگی ای که ریشه دوانده و متولی هم ندارد ، نمادی هم ندارد و مثل یک بیماری خاموش که بالاخره ضربه کاری خود را روزی خواهد زد بسی خطرناکتر از فقر مادی است.
(1): چون خیلی بلد نیستم کدوم گرون تره نگفتم که ضایع نشم.
پی نوشت:کسی ملاکی مشابه خط فقر برای عرصه فرهنگ تا به حال شنیده مثل خط فرهنگ؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 14  توسط خودم
|
یا خالق النور
تو میای یا نمی یای نمیدونم
اما میدونم که قویا می خواستم سرنوشت تو مثل سرنوشت خودم نشه
تو بودی انگیزه همه تلاشهای من
نمیدونم شاهد بودی یا نه ولی خدای تو شاهد بود که تا آخرین توان ، آخرین نفس و با چنگ و دندون جنگیدم
از پای نشستم ... توانی نیست ... برات دعا میکنم .
+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 8  توسط خودم
|
یا مدبر النور
یک جعبه شیرینی تو دستم بود ، زنگ رو زدم .در رو یک خانم ناشناس برام باز کرد و گفت مادر بزرگ حمام هست. حدس زدم باید خدمتکار جدید مادربزرگ باشه که البته حدسم درست بود .جعبه شیرینی رو گذاشتم رو میز و نشستم زیر کولر که باد خیلی خنکی میزد و منتظر نشستم .مادربزرگ از حمام اومد ازم خواست تا کولر رو براش خاموش کنم سرش رو خشک کرد و نشست روی مبل روبروم . معمولا عصبانی هست اما وقتی با مامان و بابا میریم خونش عصبانیتش رو بیشتر سر اونا خالی میکنه اما اگر تنها برم پیشش خوب چاره ای نیست، باید عصبانیتش رو تحمل کنم. از شیرینی تشکر کرد ازم خواست بذارمش تو یخچال تا خراب نشه. چند تا غر و لوند همیشگی از اینکه دیر به دیر بهش سر میزنیم و که البته راست هم میگه و حق هم داره. . از وقتی دست راستم رو از دست چپم تشخیص دادم از وقتی عمو هم مجرد بود بابابزرگ زنده بود تا حالا که هم عمو ازدواج کرده و هم بابابزرگ رفته. حرف همیشگی مادر بزرگ همین بوده و تغییر نکرده و اخلاق دیر سر زدن ما هم همین بوده و تغییر نکرده.مثل همیشه بعد از ربع ساعت غر زدن احساس میکنه که تو مهمانش هستی عذاب وجدان می گیره ، شروع میکنه به پذیرایی مفصل و تعریف کردن ازت که دلت نشکنه و این موقع هست که تو عذاب وجدان میگیری و...در آخرین لحظه هم که می خوای از در بیرون بیای سفارش اکید بر سر زدن بیشتر در حال که هم خودش می دونه و هم من که به این زودی ها همدیگر رو نمی بینیم.
+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 12  توسط خودم
|
یا نور
ساعت پنج شده و هنوز نیامده ،احتمال میدم که تصمیم گرفته استادش رو برسونه خونه،این اواخر که با استادش خیلی رفیق شده دیگه سر وقت خونه نمیاد. واقعا فکر نمیکردم که بتونه یکسال این کلاس ها رو ادامه بده
ولش کن بهش فکر نکن ،خدا کنه تا ساعت شش خودشو برسونه که نمیخوام جلوی محبوبه و بقیه اقوام بد قول بشیم
به نظر من که این کلاسها تاثیری رو رفتارش نداره ، علی از نظر من اون اوایل خیلی دوست داشتنی تر بود.
خیلی دلم میخواد به خاطر علی استادش رو با خانواده اش یه شب شام دعوت کنم ...اما میترسم ، اگه یک وقت روابطشون زیاد بشه چی ؟ از اینکه فردا ،پس فردا برگرده بهم بگه این خودت بودی که باب دوستی و رفت وآمد خانوادگی رو باز کردی ، اونوقت من چی دارم که بگم.
اوایل میگفت :این کلاسها انقدر خوبه که نگو، مریم من دیگه میدونم که یک مرد چطورباید با همسرش رفتار کنه ، در جوابش گفتم: من از اخلاقت خیلی راضیم و نیازی نیست که خودتو تغییر بدی گفت: فقط که تو نیستی ،من تا ندونم با بچه ام چطور باید حرف بزنم و رفتار کنم که بچه نمیخوام.
ربع ساعت مونده به ساعت شش و خبری از علی نیست ،احتمالا رفته که با استادش چائیی بخورن و ادامه حرف ها رو بدن، حالا که فکر میکنم میبینم محیط کارش هم بی تاثیر نبوده ، از وقتی رییسش عوض شد دیگه مثل سابق به کارش علاقه مند نیست ، با شور حرارت قبلی از پروژه هاش و اداره و رئیس جدیدش نمیگه ،نکنه با رئیس جدیدش مشکل داره.نکنه...
احتمالا الان همه جمع شدن و منتظر ما هستند، چقدر از انتظار بدم میاد ، کاش لااقل میگفت که دیر میاد تا اینهمه انتظار نکشم ، موقع نمازه ، من بهتره برم نمازم رو بخونم
علی گفته : مثبت نگر باش
احساس سبکی میکنم که نمازم رو خوندم ساعت شش و نیم شده ، دیگه طاقت ندارم ، تا سر کوچه هم هیچ خبری ازخودش و ماشینش نیست ، واقعا کلافه ام گمون نکنم یه ذره از دلشوره من تو دل علی باشه.
کنار تلفن یه یادداشت براش میذارم" علی آقا گفتی ساعت پنج خونه ام اما الان ساعت 7 هست و نیامدی ، من رفتم خونه محبوبه خواستم بگم بهشون میگم که ماشینت خراب شده برا همینه که دیر کردی ، متاسفم که این کلاس روانشناسیت هم تو رو بدقول کرد هم منو دروغگو"
پی نوشت: قدیم ترها نوشته بودم
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 11  توسط خودم
|
یا نور لیس کمثله نور
اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی
بیت بالا که مخصوص ماه رمضون گفته شده و معرف حضور همه شما هست چند روزی هست که ذهن منو به خودش مشغول کرده ، تو این چند روز اول ماه که اندرون از طعام خالی داشتیم به علت افتادن قند خون بدتر افکار یاس آوری به ذهنم میرسه که اذیتم میکنه ، در نتیجه هر چی اومدم به روز کنم دیدم حرفام تلخه و دوست نداشتم تو این ماه امیدواری، ماهی که خدا گفته نفس کشیدن عبادته ، ماهی که در رحمت خدا بازه ، تو این ماه عزیز و دوست داشتنی حرفام تلخ باشه . حالا یا قند خونمون میزون میشه و می نویسم یه چیزایی در حد بضاعت یا حرف و حدیث زیاده چه حاجت به زیاده گویی ما
+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 11  توسط خودم
|
یا نور فوق کل نور
چند مطلب بی ربط!
1- دوستی داشتم از اون شخصیتهای بامزه و تپل که به محضی که دهان باز می کرد محفل را می ترکاند از خنده و جالب اینجا بود که خودش به حرفهای خودش اصلا نمی خندید.
بگذریم جمله گهرباری داشت به این مضمون : دوره با ادبی گذشته
2- دیشب جز معدود شبهای زندگی من بود که با مشکل بی خوابی مواجه بودم و درنتیجه غلت زدنهای بسیار و و هجوم افکار مختلف به این نتیجه رسیدم که دوست داشتم در دوره ای از تاریخ ایران زندگی می کردم که ملت نه تنها خدا را بندگی می کردند که پدران هم نوعی خدا بودند، شوهران هم خدا بودند، استاد و معلم خدا بودند، عالمان دینی خدا بودند، حاکمان خدا بودند و پزشکان خدا بودند .
3- به شرافتم قسم که زندگی در آن دوره ای که گفتم به مراتب زنده تر شاداب تر و محکم تر از دوره ای است که در آن زندگی میکنیم ، به خدا انتقاد میکنیم ، به پدران بی احترامی ، شوهران را ذلیل ، اساتید و معلمان را ریشخند ، عالمان دینی را تحقیر ، حاکمان را تضعیف و از هر 100 پزشک 99 تایشان را قبول نداریم .
4- هزار علم و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست و خرابم صلاح بی ادبی است
نتیجه گیری!!!!: مست و خرابیم ،خرابیم ،خرابیم، خراب
+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 4  توسط خودم
|
یا نور
1- الاغی که یونجه را میفهمید
وبلاگی هست که تقریبا 5 سالی میشه که میخونمش و مطالبشو دنبال میکنم آخرین باری که بهش سر زدم توجهم به اسامی وبلاگهایی که بهش لینک شدن جلب شد بعضی از این اسمها رو بنا به دلیلی یادداشت کردم براتون می نویسم:
هذیان ها
عقاید یک دلقک
سیب زمینی خورها
راهی به هیچ کجا
الاغی که یونجه را میفهمید
اراجیف یک کابوی تنها
پس مانده های یک ذهن غارت شده
تفکرات یک ذهن خراب
غار نشین متمدن
دیوانگی های حامد
تروریست دیجیتال
تلخابه
ته مانده های یک مرد
ذهن مخشوش
و.....
قبول ندارید که این اسمها خیلی تلخ هستند. چرا این همه تلخی و بعضا توهین به خود ......نمیدونم. تازه اینا لینکهای یه وبلاگ هست فقط یکی!
میگن: رطب خورده منع رطب کی کند ، یه چیز دیگه هم میگن: یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم. دقت کردم دیدم اسم وبلاگ خودمم همچینی تلخ و شوره انگار، اما چه میشه کرد دوسش دارم
2- مطالب شهید شده
بعضی وبلاگ ها رو سر میزنید ، به آرشیو مطالبشون نگاهی می اندازید ، برخی از مطالب به نظرتون واقعا غنی، قابل تامل و عمیق هستند که از خوندنشون شما خودتون رو کمی جمع و جور میکنید و از حالت نسبتا سرخوشی که داشتید بیرون مییاد، متن شما رو به فکر وا میداره اما چون زمان در اینترنت محدود هست باید سریع تر به چند تا وبلاگ دیگه سر بزنید برای خیلی از وبلاگها نظر بزارید و همزمان خبر به روز شدن خودتون رو بدید ، چک میل کنید و.......................از اون متن عمیق اثری در وجودتون نمیمونه
بعضی وبلاگ ها رو سر میزند ، به آرشیو مطالبشون نگاهی می اندازید ، برخی از مطالب به نظرتون واقعا غنی، قابل تامل و عمیق هستند که از خوندنشون شما خودتون رو کمی جمع و جور میکنید و از حالت نسبتا سرخوشی که داشتید بیرون مییاد، متن شما رو به فکر وا میداره و چون دوست دارید هنوز در فضای این مطلب غوطه ور باشید به قسمت نظرات میرید تا ببینید نظر دیگران در نقد این مطلب چی هست اما با پیغامهای زیر روبرو میشد:
وبلاگ واقعا زیبایی دارید (تصویر گل رز) به ما هم سر بزن
مطلبتو save کردم بعدا میخونم به روزم
قشنگ بود ادامه بده
ببخشید دیر اومدم مثل همیشه زیبا بود
.
.
.
از اون مطلب عمیق اثری در وجودتون نمیمونه
پی نوشت: تصمیم گرفتم مطالب در خور توجه رو در یک فایل ذخیره کنم . اگه یادتون باشه قدیما هم بزرگترهای ما مطالب مفید رو از روزنامه جدا میکردند.
+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 11  توسط خودم
|
یا نور قبل کل نور
می توانیم از هرموضوعی سیاست، مذهب، خانواده، عشق، اقتصاد، پژوهش، تفریح، دانشگاه، ادبیات، هنر، اروپا، امریکا، دنیا ...در هر جایی دروبلاگ، در سایت، در اتوبوس، در دانشگاه، در صف نانوایی، در چت روم، در فیس بوک، در ارایشگاه ...با هر کسی همکار، دوست، فامیل، راننده، همکلاسی، همسایه، غریبه، آشنا.....قضاوت کنیم، نظر دهیم، مقاله بنویسیم، سخنرانی کنیم، نقد کنیم، پیغام بگذاریم، رد کنیم و تصدیق کنیم
به شما که میرسیم سکوتی گنگ میرسد ، با هیچ کسی در هیچ جایی از شما نمی توان گفت ، حتی در ذهن خودمان هم سکوت برپاست نه اینکه خدای نکرده دشمن باشیم یا منکر، نه ..نمیدانیم.. لمس نکرده ایم... نشناخته ایم ...گیجیم ...
شما زنده ایید ...ناظرید... با ما در این کره خاکی نفس میکشید ...انگار ما مرده ایم .... از شما گفتن و نوشتن آسان نیست
از شما خجالت میکشیم شاید ... با امام حسین راحت می توانیم در ذهنمان حرف بزنیم اما با شما سخت، از امام حسین بیشتر می دانیم از شما کم ، سر سفره امام رضا نشسته ایم سر سفره شما نه
تلاشی هم نکرده ایم
تلاشی هم نمیکنیم
هر کس به فرا خور حال خود سالهاست که در ذهنش پرسیده چرا نمی آیید ؟ بعضی یک بار در عمر بعضی روزی چند بار هر کس بسته به عمق دلتنگیش
شما نمی آیید ما هم نمی آییم فاصله مان دارد زیاد می شود آقا
شما مقدر نیست که بیایید ما هم انگار فلجیم، خودمان را سر گرم کرده ایم، به روی خودمان نمی آوریم، می ترسیم از روزی که به رویمان بیاورید، جمعه انگار به رویمان می آورند اما ما باز هم به روی خودمان نمی آوریم صبح های جمعه می خوابیم و عصر جمعه را هم می گذرانیم، ولی روزهای جمعه هر چقدر هم که خوش بگذرد قلبمان گرفته است ... شنبه خوب می شود قلبمان راضی هستیم به فراق ...همه چیز به حالت عادی در می آید می سپاریم به خدا ظهورتان را و دعای فرج نمی خوانیم چون شنبه ها و بقیه روزهای هفته سرمان شلوغ است و جمعه ها به روی خودمان نمی آوریم
می دانم شما روزی هزار بار میپرسید چرا نمی آیند اینها به چه دلخوشند و به که دلبسته و شما خوب میدانید که نه دلخوشی ای داریم و نه دلبستگی ای
سرافکنده ایم...دستمان را بگیر
فانوس نگاهم را
آویخته ام بر در
من منتظرم زیرا
گفتند که می آیی
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 8  توسط خودم
|
یا نور فوق کل نور
روزگار پنج شش سالی است که در کسوت کارمندی مشغول به کاریم و از این همه بیهودگی که دارد نصیبمان میشود در افسوس (که البته سر برج که می شود مقادیر متنابهی از افسوسمان بر طرف می شود بحمد الله) هر جویای کاری که به ما میرسد از سر لطف بهشان متذکر می شویم که تا می توانی از کارمند شدن بپرهیز که دو سه سال اولش خوب است اما ادامه اش میشود تکرار در تکرار. شب و روز و پاییز و تابستان و عید و عزایتان یک جور میشود ، در ابتدا بسیار شگفت زده ای از حقوقی که میگیری (خدا وکیلی خیلی راحت تر از مادرم در دوران بی کاری بهمان پول میدهند) کفشی می خری کیفی می خری رستورانی میروی اما خودتان می دانید که با این حقوق کارمندی که خانه دار یا ماشین سوار نمیشوید پس همان خرید کیف و کفش و ... را ادامه میدهید (مگر ادم چند تا کیف و کفش و ... میخواد!!! تازه مگر کجا داره بره که این همه کیف و کفش و ... بخواد؟؟؟)
ماههای اول سر پر شوری داری احساس میکنی از قدیمی ترها که تقریبا توی این سیستم مستهلک شده اند بهتر میفهمی انواع و اقسام طرحها رو برای مقام بالاتر ردیف میکنی که با جمله باید بررسی شود مواجه میشوی هنوز سر پر شوری داری ، نتایج بررسی ها بدین شرح است:
طرح اول:نقص فنی دارد علتش هم عدم اشنایی شما با بقیه قسمتهای اداری است
طرح دوم:هنوز برای اجرای این طرح خیلی زود است باید زیر ساختهای ان اماده شود
طرح سوم:نفرات برای اجرای این طرح کم است در صورت استخدام افراد جدید طرح اجرا میشود
طرح چهارم:طرح عالی است کمبود بودجه داریم متاسفانه
....
.درسته گفتیم سر پر شوری داریم اما دیگه کارمند جماعت هم ظرفیتی داره.اصلا به ما چه؟ وقتی خودتان از این وضعیت راضی هستید مگر مغز خر خورده باشم بخواهم دخالتی بکنم .ما نه سودای پست بالاتر داریم نه انرژی انجام کار بی نتیجه پس تا خودتان التماسمان نکنید کاری برایتان انجام نمیدهیم انهم به خاطر رضای خدا چون به دنبال روزی حلال هستیم والا خودتان میدانید تعداد کارمندانی که هیچ کاری تحت هیچ شرایطی انجام نمی دهند از شمار بیرون است.
خداییش بعد از چهار سال اگر پروژه ای هم باشد دیگر توانی نیست به راحت طلبی عادت کرده ای ولی اگر ادم زرنگی باشید کارمندی خیلی هم بد نیست موازی با کار میتوانید ادامه تحصیل دهید ، شرکت تاسیس کنید و با همکاران که بعد از گذشت چهار سال به صمیمی ترین و نزدیکترین افراد (حتی از مادر نزدیک تر) زندگی شما تبدیل شده اند دوران خوشی را سپری کنید.
مقدمه!!! بالا خدمتتان عرض شد جهت روشن شدن بخشی از احوال کارمندان در ادارات، البته تا حدودی ،که بعضی چیزها را تا نچشی ندانی اما اصل مطلب در مورد فیلمی است که به تازگی دیدم و حاوی نکاتی بود که من را به فکر فرو برد:
فیلم
the ape ( گوریل)، فیلمی است پیرامون یک مرد(کارمند عزیز) که شغل اصلی او کارمندی است اما قصد دارد یک کتاب بنویسد و چون این کتاب اولین کتاب اوست نیاز به تمرکز دارد اینجانب قصد تعریف فیلم را ندارم اما نکات قابل توجه فیلم را برای خوانندگان عزیر بیان میکنم. فتدبر
1- کارمند عزیز به علتی که از شغل کارمندی خود بیزار است زن و پسر کوچکش را رها کرده منزلی کوچک برای خود اجاره کرده تا تنها و با تمرکز به نوشتن کتابش بپردازد چون نویسنده شدن را تنها راه رهایی از کارمندی میداند
2- رییس این کارمند عزیز که یک خانم می باشند به علتی که رییس هستند و بالاخره کم کسی نیستند در ازدواج سختگیری کرده و اکنون که سنشان بالا رفته دلشان میخواهد ازدواج کنند اما با توجه به روحیه سختگیری که در ازدواج دارند دچار تضاد در رفتار شده اند. براحتی با نامه رسان اداره و برخی از همکاران مرد ارتباط پنهانی دارند (با این توجیه که بالاخره منم ادمم) اما از خواستگار خود انواع و اقسام سوالهای جور و واجور را می پرسند به طوری که خواستگار بیچاره عطایش را به لقایش میبخشد و قید ازدواج را بزند
3- یکی از همکاران مرد این کارمند عزیز در جایی از فیلم اعلام میکند که اگر 8 سال پیش میدونستم که 8 سال دیگه هم توی این اداره کار میکنم خودم رو میکشتم
4- یکی از همکاران زن این کارمند عزیز هم در جوابش شماره 3 میگه اداره جای بدی نیست یک محل امن هست برای کارمندا ، یک گوشه دنج ، اگر با همسرتون دعواتون شده ، اگر از دوستاتون رونده شدید و ..و..و.. اما خیالتون راحته که فردا صبح صندلی و جایی براتون تو اداره هست و در واقع ادراه شما رو می پذیره ، یک گوشه ثبات
5- من بعد از دیدن فیلم فهمیدم به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است
تفسیر مقدمه و موخره با خودتان
+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 14  توسط خودم
|
یا نور النور
از وقتی حرفهام رو تو این وبلاگ می نویسم به یکی از ابعاد وجودی خودم پی بردم که همانا علاقمندی به تفسیر به رای یا برداشت شخصی از مطالب است.در این پست هم یکی از تفسیر به رای های اینجانب نسبت به یکی از اشعار معروف حافظ رو میخوانید فقط خواهش میکنم اگر تفسیر من رو نپسندید بهم بگید که گمراهی را از گمراهیش نجات دادن ثواب فراوان دارد و اگر هم تفسیر من رو پسندید بازم بهم اطلاع بدید تا دچار سرخوردگی نشده استعداد خود را پرورش دهم این نیز ثوابی عظیم دارد.
غزل مورد نظر:
|
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند |
|
نه هر که آینه سازد سکندری داند |
|
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست |
|
کلاه داری و آیین سروری داند |
|
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن |
|
که دوست خود روش بنده پروری داند |
|
غلام همت آن رند عافیت سوزم |
|
که در گداصفتی کیمیاگری داند |
|
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی |
|
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند |
|
بباختم دل دیوانه و ندانستم |
|
که آدمی بچهای شیوه پری داند |
|
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست |
|
نه هر که سر بتراشد قلندری داند |
|
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا |
|
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند |
|
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد |
|
جهان بگیرد اگر دادگستری داند |
|
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه |
|
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند |
تفسیر من :
درست هست که دلبری کردن از همیشه ایام منتسب به جماعت نسوان بوده و شاید بسیاری بر این باور غلطند که جنس مذکر همین که مذکر آفریده شده نیاز به دلبری نداره و در واقع وظیفه خاصی در این قبال بر دوشش نیست اما طبق برخی از آیین های نانوشته اگر مردی هم آیین دلبری نداند کلاهش پس معرکه هست .
طبیعتا آیین دل بردن مردان از زنان باید چیزی متفاوت از دل بردن زنان از مردان باشد. با توجه به تفاوتهای که در خلقت زن و مرد هست .
با توجه به این غزل اگر مردی که دارای حالاتی نظیر : چهره برافروخته ، اسکندر مابی ، قلندر مابی (با قلدر اشتباه نشود) ، سروری ، کلاهداری و ... باشد (با استفاده از واژگان شعر) و با توجه به احساس درونی خودم اگر مردی مستحکم، با اراده، با کنترل بالا بر روی نفس، هوس و قدرت خدادای خود باشد ، دارای قدرت جذب بالا و یا همان قابلیت دلبری است.
بر می گردیم به غزل ، تاکید حافظ در این جا این است که دلبری کردن با تقلید یا ادای یکسری حرکات را در آوردن میسر نمیشود مثل سر تراشیدن ، چهره برافروختن ، کج گذاشتن کلاه، تند نشستن و درواقع به نظر من اون چیزی که یک مرد باید داشته باشد تا هم صفت مردی خودش را حفظ کند و هم صفت جذابیت را تا حدودی مبهم باقی میماند وحافظ اشاره درستی به آن نمیکند در واقع حافظ فقط میگوید که یک مرد با جمع آوری این خصوصیات در رفتار خود به قدرت دلبری دست نمی یابد.
شاید شما با مردانی در طول زندگی خود برخورد داشتید که علی رغم دارا بودن ظاهری مناسب ، تحصیلات بالا، وضعیت مالی خوب ، احساسات بالا و دیگر پارامترهای مثبت قادر به جذب افراد (چه جنس موافق چه جنس مخالف) نیستند و باز هم شاید شما در زندگی خود با مردانی در تماس بودید که از ظاهری خوب ، تحصیلات بالا ، وضع مناسب مالی و.... بی بهره اند اما همانا داری قدرت جذب بالا هستند . این قدرت جذب چیست و به نظر شما از کدوم خصوصیت ظاهری یا باطنی یک انسان سرچشمه می گیره؟
بیت زیربه نظر من شاید یکی از بیتهای راهگشا باشه تا ما به نظر حافظ در مورد راز قدرت دلبری دست پیدا کنیم :
|
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد |
|
جهان بگیرد اگر دادگستری داند |
حافظ قد ، چهره و عادل بودن رو سه خصیصه ای میدونه که قدرت دلبری یک مرد رو افزایش میده.
حالا من کیم که بخوام رو حرف حافظ حرف بزنم!! اما در حاشیه ، نظر این بنده حقیر همان طور که در بالا هم اشاره ای به آن شد اینه که کنترل بالا بر روی نفس و هوس ، هوش بالا ، عدالت و انصاف (در تایید حافظ) میتونه در دلبری مردان موثر باشه
حافظ حدود چهارصد غزل سروده که یکی از آنها به قدرت دلبری کردن مردان اختصاص داره برای من توجه حافظ به این موضوع نشان از اهمیت موضوع داره.
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 7  توسط خودم
|